tanhatarin zakhmi

salaaaaaaaaaaaaam man bargashtam ama inbar ba ye webe jadido honari

ba man hamrah shid

http://sograph.blogfa.com/

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

سلام به همه ی دوستای مهربونم

مرسی بابت تمام محبت هایی که تو این مدت نسبت به من داشتید

سوگند اومده واسه یه مدت باهاتون خداحافطی کنه امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قول میدم زود برگردم و مثل گذشته هم به وبم رسیدگی کنم هم به شما مهربونا

و دوستایی که همیشه به یادم بودن سر بزنم .

هیچ کدومتون رو فراموش نمی کنم و به یاد همتون هستم دلم واسه تک تکتون تنگ میشه .

مواظب خودتون باشید .

این رو بدونید سوگند خیلی دوستون داره همتونوووووووووووووووووووووو !

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

فرشته اومدی از دور چطوره حال و احوالت

یکم تن خسته ی راهی غبار رو پر و بالت

فرشته اومدی از دور ببین از شوق تابیدم

می دونستم میای حالا تو رو من خواب می دیدم

چه خوبه اومدی پیشم تو هستی این یه تسکینه

چقدر آرامشت خوبه چقدر حرفات شیرینه

فرشته  آسمون انگار خلاصست تو دوتا بالت

تو میگی آخرش یک شب میان از ماه دنبالت

میان میری نمی مونی تو مال آسمونایی

زمین جای قشنگی نیست برای تو که زیبایی

تو میری آره  می دونم نمیگم که بمون پیشم

ولی تا لحظه ی رفتن یه عالم عاشقت میشم

تو میری آره  می دونم نمیگم که بمون پیشم

ولی تا لحظه ی رفتن یه عالم عاشقت میشم

تقدیم به همه ی عشاااااااااااااااااق !!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

سلام به دوستای گلم

اومدم واستون خاطره تعریف کنم ...

سال اول دبیرستان خیلی بیش از حد شیطون بودم . همش جام تو دفتر بود !!!

از درس ریاضی خیلی بدم میومد اما همیشه از این درس نمره ی خوبی می گرفتم

و خواهم گرفت . دبیر ریاضیمون ١جوری بود !!! همش زل میزد بهم هیچ وقت

نفهمیدم چرا ؟ از این اخلاقش بدم می اومد ، چندبارم بهش گفتم : خانوم میشه

منو این جوری نگاه نکنید ؟ هر بار می گفت : ازت خوشم میاد ( آخه یکی نبود

بگه تو خوشت میاد ، من که خوشم نمیاد !! ) آخه اینم شد دلیل ؟؟

حالا خصوصیات ظاهری ایشون : ١ خانم ٣٧ ساله ، چاق ، قد نسبتا" کوتاه ، خوش اخلاق ، با حوصله ...

١روز من حالم خیلی گرفته بود ؛ بارونم می اومد بیش تر دپ شده بودم. اون

روز مامانم گیر داد که بیا ١موز ببر بخور حالا مامان می دونست من از موز

نفرت دارما نمی دونم چه اصراری داشت !!!!

موز رو انداختم تو کیفم رفتم مدرسه ، با کسی کاری نداشتم مستقیم رفتم نشستم

سر جام ، دوستام شوکه شده بودن که من چمه !!!

٢زنگ پشت سر هم ریاضی داشتیم ، زنگ اول دبیرمون اومد بیچاره تیپ زده

بود . انصافا" اون روز خوشکل شده بود.

من اصلا" حواسم به درس نبود ، اونم که طبق عادت همیشه زوووووووم کرده

بود رو من ! اونم تعجب کرده بود امروز چرا کلاس رو بهم نمی ریزم !!! گفت :

سوگند پاشو برو ١ آب به دست و صورتت بزن که اصلا" تو کلاس نیستی ، منم

رفتم اما دیگه بر نگشتم سر کلاس ؛ زنگ تفریح که خورد رفتم تو کلاس دیدم

حمیده رفته سر کیفم موزمو برداشته ، گفت " سوگند تو که موز دوست نداری

من می خورمش به جای تو !!!

منم رفتم نشستم دوستام اومدن دورم که حالو هوامو عوض کنن خداییش موفقم

شدن ١عالمه سر به سرشون گذاشتم . حمیده هم هی میرفت و می اومد چرت و

پرت سرهم می کرد ، انگار استرس داشت ! زنگ تفریح تمام شد اما ما هنوز

داشتیم اذیت می کردیم دبیرمون اومد رفت نشست سر جاش هی گفت : ساکت ما

اهمیت نمی دادیم .

داد زد گفت : سوگنننننننننننننننند بسه ! منم گفتم دیوار کوتاه تر از من این جا 

نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من چند بار دیگه هم با این دبیره بحث کرده بودم ، اونم ١کم به دل گرفته بود

خلاصه ما داشتیم سر و صدا می کردیم که ١دفعه ١صدای وحشت ناکی بلند شد

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

دبیرمون پهن زمین شده بود ، هممون شوکه شده بودیم ، آخه کمرش خورده بود

به پله ی تریبون رنگش کبود شده بود . وای من که اصلا" نمی تونستم تکون

بخورم !!

بچه ها رفتن کمکش خیلی حالش بد بود ، وقتی بلندش کردن دیدیم زیر پاش

پوست موز بوده ! وااااااااااااای تازه فهمیدم ماجرا چی بوده.

حمیده خانم از عمد پوست موزشو انداخته بود اونجا که دبیرمون کله پا بشه و

بچه ها بخندن!

نگاه کردم دیدم حمیده داره می خنده گفتم : کارت زشت بود . آمبولانس اومد و

دبیرمونو بردن بیمارستان . خیلی از خودم بدم می اومد که چرا موز آوردم آخه

من که نمی خوردم !

داشتیم حمیده رو دعوا می کردیم که اسممو از دفتر صدا زدن شاخ در آورده بودم

که چرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رفتم دفتر مدیرمون گفت : خجالت بکش تا کی می خوای

شیطونی کنی اگه بلایی سرشون بیاد چه جوری می خوای جواب گو باشی ؟؟؟؟

گفتم : من کاری نکردم به خدا ، اما زیر بار نمی رفتن همشون ریخته بودن سرم

گفتم بابا حمیده موز خورده بازم زیر بار نمی رفتن دیگه گریم گرفته بود اصلا"

اون روز نباید می رفتم مدرسه ! اااااااااااااااااااه

از شانس من همون موقع زنگ زدن گفتن که دبیرمون پاش شکسته ١کی از

رگهای نمیدونم چی چیه کمرشونم پاره شده !!!!

دیگه طاقت نیاوردم زدم زیر گریه آخه دلم واسه دبیرمون می سوخت . حمیده و

تمام  اونایی که با من بودن رو کشوندن دفتر . حمیده همه چیز رو انکار

کرد و انداخت تقصیر من !!!

چون من شیطون بودمو جام همیشه تو دفتر بود دیگه حرف منو باور نکردن

حمیده هم مظلوم نمایی می کرد اونا هم حرف بقیه رو باور نمی کردن .

به هر بد بختی بود راضیشون کردم که کار من نبود ، حالا بماند که چه اتفاقایی

افتاد تا راضی شدن.

حمیده رو اخراج کردن منم ١هفته اخراج انقدر بالا پایین کردم تا بیخیال اخراجم

شدن . زهره که از همه بی گناه تر بود ٣روز اخراج که بیخیال اونم شدن ، اما

حمیده رفت دلم واسش سوخت اما نامردی کرد چون گفت : کار سوگند بود. همش

تقصیر مامان خانم بود من نمی دونم موز واسه چیم بود ؟ ااااااااااااااااااه

بعد از ٢ماه دبیرمون برگشت اما دیگه کاری به کارم نداشت چون فکر

می کرد من این کارو کردم !! بهم گفت : مستمرت صفر و این کارم کرد.

بعد از ١ ماه با اصرار ما مدیرمون راضی شد حمیده برگرده ، اما من دیگه هیچ

وقت باهاش حرف نزدم.

این بدترین خاطره ی دوران مدرسمه وای که اگه ١ اتفاق بدتر می افتاد ١عمر

شرمنده می شدم.

همیشه شیطونی به خوشی ختم نمیشه ، ولی خداییش هر وقت صورت دبیرمون

تو اون حالت یادم میاد می پوکم از خنده !!!

ببخشید خیلی زیاد شد !!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

وقتی تو نیستی دلم می گیره

 

دیگه برام این زندگی رنگی نداره 

 

می خوام نمونم تو بی خیالی

 

اخه زمونه هی برام دوری میاره

 

یاد نگاهت تو سینه ی من

 

چه آرزوهایی رو یاد من میاره 

 

با رفتن تو چیزی نمونده

 

جز این صدای خسته و این قلب پاره

 

حالا دیگه تموم آرزوی من  

 

تو رو دوباره دیدنه ای نازنینم

 

بیا بیا که وقت پر کشیدنه

 

کنار تو رسیدنه بی تو می میرم

 

حالا دیگه تموم آرزوی من  

 

تو رو دوباره دیدنه ای نازنینم

 

بیا بیا که وقت پر کشیدنه

 

کنار تو رسیدنه بی تو می میرم

 

  

 عکس   عکس های عاشقانه فانتزی تخیلی و رویایی

ببخشید دیر آپ کردم !!

اینو تقدیم می کنم به همه اونایی که این آهنگ رو دوست دارن..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٧ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور ، یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد

از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود

خسته و گم شده از اون ور صحرا می اومد

باد پراشو می شکست بارون بهش سیلی میزد

برج تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش مرهم شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

آخر این قصه رو تو می دونی ، تو می دونستی

من نمی تونم برم ، تو می تونی ، تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاق رو توی چشم برج ندید

عمر بارون ، عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هرچه بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز رو فقط تو می دونی ، تو می دونستی

نمی تونم بپرم ، تو می تونی ، تو می تونستی

این آپ رو باز هم تقدیم می کنم به کوشیار عزیز ..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند

شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

باور ما نمی شود در سر ما نمی رود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند

چاره کار ما توئی یاور و یار ما توئی

 توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند

مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم

قاضی درگاه توئی حکم سحرگاه توئی

مقصد و مقصودم توئی عشقم و معبودم توئی

از تو حذر نمی کنم سایه مگر سفر کند

چاره کار ما توئی یاور و یار ما توئی

توبه اثر نمی کند مرگ مگر اثر کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

پنجره ها رو باز کنید گل بریزید سبد سبد

میاد که پیشم بمونه گفته نمیره تا ابد

ستاره ها بهش بگید جدایی و سفر بسه

بگید که این شکسته دل یه عمره که دلواپسه

آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشید

بگید بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن

                  ای چراغ مهربونی تو شب های وحشت من

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید

                  تو شب رو از من گرفتی تو من رو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

                  برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

          

            یاورهمیشه مومن تو برو سفر سلامت

           غم من نخور که دوریت برای من شده عادت

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

                   رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

                  قدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونم

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

                  قدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونم

 وقتی شب ، شب سفر بود توی کوچه های وحشت

                 وقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود

                 وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی

                  برام از روشنی گفتی پرده شب رو دریدی

 

            یاورهمیشه مومن تو برو سفر سلامت

           غم من نخور که دوریت برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من

                   به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من

مقصدت هرجا که باشد هرجای دنیا که باشی

                  اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

                 تنها دست تو رفیق ، دست بی ریای من بود

           

             یاورهمیشه مومن تو برو سفر سلامت

           غم من نخور که دوریت برای من شده عادت

بازم ١ تقدیمی دیگه !!!!!!

این آهنگ رو تقدیم می کنم : به ١کی از بهترین مردای دنیا که خیلی قابل احترام هستن !!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

دیشب ١شماره ناشناس بهم اس داد و ازم خواست که شماره تلفن خونمون رو واسش بفرستم تا بهم زنگ بزنه !!

تا اسم آخر اس رو دیدم برق ٣فاز از کلم پرید ، آخه توقع هر کسی رو داشتم جز مریممممممممممممم ! اونم بعد از یک سال بی خبری  تعجب

منم سریع شمارمو دادم و زنگ زد ، وقتی گفت : الو اول هیچی نگفتم بعد دوباره تکرار کرد . منم مثل همیشه با شیطنت گفتم : سلااااااااااااااام  اما اون کاملاً جدی حرف میزد ، شکه شده بودم اما به روی خودم نیاوردمو به شیطنتم ادامه دادمو اذیتش کردم !! چشمک

گفتم کی شماره موبایلمو بهت داده هااااان ؟ کی به تو گفت اس بدی ؟؟؟

اما یخش باز نشد، منم سریع جدی شدمو گفتم : معلومه کجایی ؟ این همه مدت کجا بودی ؟ چرا انقدر آروم شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب

گفت : عقد کردم و قراره تابستون عروسی بگیرم!!!!!!

 تعجبتعجب

من شکه شدم اصلاً باورم نمی شد ، گفتم :شوخی نکن !!!! اما کاملاً جدی بود منم ١عالمه سر و صدا و شادی کردم بهش ١عالمه تبرررررررررررییییییییییییییک گفتم

 بغلماچماچبغل

گفتم پس به همین خاطر غیبت زده بود!!!!!!!!!  خلاصه ١ عالمه از همسرش واسم تعریف کرد وگفت : که چه جور آدمیه لبخند

بهش گفتم حالا چرا انقدر آروم شدی ؟ مثل خانومای ٢٧-٢٨ ساله شدی انگار ١٠ ساله ازدواج کردی !!!! من این جوری راحت نیستم احساس می کنم نمی شناسمت خیلی عوض شدی ناراحت

گفت : آخه شوهرم حساسه خوشش نمیاد شیطونی کنم !!!!!!!!! ( بابا حسسسسسسساس ) سبز

گفتم بابا الان که شوهرت نیست راحت باش . باورتون نمیشه انقدر عوض شده بود که اصلاً باهاش راحت نبودم دلم می خواست زودتر خداحافظی کنم ناراحت

مریم گفت : دلم خیلی واسه تو و شیطونیات تنگ شده دلم می خواد ببینمت و فقط واسم شیطونی کنی بعد گفت : سوگند کارگاه گرافیک یادته ؟؟؟؟؟ خودش ١ عالمه خندید منم از اینکه هنوز یادشه و اون ماجرا باعث شده این جوری بخنده خیلی خوشحال شدم لبخند

 جریان کارگاه گرافیک :

اون روز دبیرمون گفت : تا آخر کلاس وقت دارید ١پوستر بزنید  تعجب

شوکه شده بودیم آخه چطوری در عرض ١:۴۵ دقیقه می تونستیم پوستر بزنیم !!تعجب

صدای بچه ها در اومده بود ، منم که اصلاً حوصله نداشتم پوستر بزنم ؛ گفتم : بسه حالا بشینید چند تا اتود بزنید تا ببینیم چی میشه !!!!

خودمم رفتم نشستم کنار دبیرمون گفت : سوگند حرفشم نزن خنده دستمو خونده بود !!

منم کم نیاوردمو شروع کردم به مخ زنی انقدر گفتم تا ١ کم نرم شد ، بعد اشاره کردم به زهرا اونم بیاد ، بعد ٢نفری حسابی مخ زنی کردیم تا راضی شد امروز بیخیال درس بشه شیطان

همه بچه ها خوشحال شدن ،دبیرمون گفت : وای به حالتون  سروصدا کنین  هر کاری میکنین یواش !!! منم گفتم : بچه ها بیجا می کنن صدا بدن ابرو

بعد یواش به مریم گفتم : برو از تو کیفم پاستل گچیامو بیار حواست باشه خانم نبینه (آخه دبیرمون گفته بود حق ندارین از پاستلاتون استفاده الکی کنین )شیطان

منم همه بچه ها رو جمع کردم دور خودم تا دبیرمون نفهمه دارم چه کار می کنم !!

مریم و زهرا رو نشوندم رو صندلی و با پاستل صورتاشونو نقاشی کردم ، بچه ها مرده بودن از خنده صدامون رفته بود بالا ، دبیرمون گفت : سوگند تو نمره انضباط نمی خوای نه ؟؟؟؟؟ عصبانی

منم به کارم ادامه دادم و ١روپوش کردم تن مریم و کت یکی از بچه ها رو کردم تن زهرا  شده بودن عروس و داماااااااااااااد خنده

خیلی با مزه شده بودن خیلییییییییییییییی بعد بردمشون پیش دبیرمون شیطان

واااااااااااااااااای دبیرمون تا دیدشون زد زیر خنده اگه بدونید چطوری میخندید آخه خیلی خنده دار شده بودن مخصوصاً زهرا که واسش ریش کشیده بودمو ١خط ریش خوشکل هم واسش گرفته بودم قهقهه کاش عکس گرفته بودم تا الان شما هم می دیدین !!!!

١دفعه دبیرمون جدی شد گفت : مگه نگفتم از پاستلاتون استفاده نکنین ؟؟؟؟ بعد شروع کرد به دعوا کردنم منم هیچی نمی گفتم ( فقط تو دلم می گفتم :این دیگه کیه اول خنده هاشو کرده حالا داره حال گیری می کنه ااااااااااااااااه )ابرو می گفت : سوگند من ١ حالی از تو بگیرم !!!! میای این جا زبون بازی می کنی بعد پا میشی میری اونور این کارارو می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ صبر کن وقتی آخر ترم اومدی گفتی معذرت می خوام التماس کردی منم خوب بلدم حالتو بگیرم!!!!!عصبانی

منم اصلاًبه روی خودم نمی آوردم ، چون می دونم از ته دلش نمیگه آخه اون خیلی با ما پایه بود از خود راضی

می دونستم خیلیم از کارم خوشش اومده چون اون از شیطنت خوشش می اومد !!!

بیچاره زهرا و مریم که اصلاً هیچی نمی گفتن ، نازی دوست جونای من ماچ

مریم می گفت :  وقتی واسه عقدش رفته بوده آرایشگاه یاد اون روز افتاده بوده و ١ عالمه خندیده خنده

واسه مریم آرزوی خوشبختی می کنم . امیدوارم از زندگی جدیدش راضی باشه فقط کاش این همه عوض نمی شد ناراحت ( همسرشونم حسسسسسسسسسسسساس )سبز

موفق باشی گلم!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

چگونه فراموش کنم تو را ..

تو را که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی و از من عاشقی بی قرار و یاری وفادار برای خویش ساختی .

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی .

 چگونه فراموش کنم تو را ..

که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبت را احساس می کردم ، و به جستوجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت .

چگونه فراموش کنم تو را ..

که هم زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم . برایم تمامی اسم ها بیگانه شدن و همه خاطرات مردند .

دستم را به تو می دهم ، قلبم را به تو می دهم ، بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس ، دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه هایم تو را می خوانند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند .

چگونه فراموش کنم تو را ..

که قلم سبز را به تو هدیه کردم تا حتی رنگ نوشته هایت هم ، رنگ نوشته هایم باشد . پیش ترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم ، سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم .

دستت را به من بده ، فکرت را به من بده ، سرت را روی شانه هایم بگذار و اجازه بده عطر نفس هایت را میان هم قسمت کنیم !!!!

            

                     چگونه فراموش کنم تو را ..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

با تو این تن شکسته

               داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن

               توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم

       با تو پر سعادتم من      دیگه از مرگ نمی ترسم

                                              عاشق شهامتم من

اگه رو حصیر بشینم

               اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام

               با تو در نهایتم من

با تو انگار تو بهشتم

       با تو پر سعادتم من      دیگه از مرگ نمی ترسم

                                              عاشق شهامتم من

با تو شاه ماهی دریا

               بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه

               بی تو یک کلام باطل

بی تو من هیچی نمی خوام

               از این عمری که دو روزه

در اتاقم واسه قلبم

               پیرهن عزا  بدوزه

 

با تو انگار تو بهشتم

       با تو پر سعادتم من      دیگه از مرگ نمی ترسم

                                              عاشق شهامتم من

با تو انگار تو بهشتم

       با تو پر سعادتم من      دیگه از مرگ نمی ترسم

                                              عاشق شهامتم من

 

بازم می خوام این آپ رو تقدیم کنم!!!!

تقدیم می کنم : به آقا کوشیار که این آهنگ

رو دوست داره و در خواست کرده که

متن آهنگ مورد علاقش رو واسش بذارم 

سر بلند باشی آقا کوشیار !!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

احساسی که به تو دارم یه حس فوق العادس

من عاشق کسی شدم که خیلی  صاف و سادس

احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم

من اسم این حال دلُ عاشق شدن گذاشتم

    

     این اولین باره دلم داره

     میگه آره دوست داره

     گرفتاره بگو آره

     یه بیچاره دوست داره

     با یه قلب تیکه پاره

احساسی که به تو دارم یه حس عاشقانس

این حس دوست داشتن تو همیشه صادقانس

احساسی که به تو دارم خیلی واسم عجیبه

چه نازنینی من دارم ببین چه قدر نجیبه 

    

     این اولین باره دلم داره

          میگه آره دوست داره

     گرفتاره بگو آره

     یه بیچاره دوست داره

     با یه قلب تیکه پاره

             

              این اولین باره دلم داره

              میگه آره دوست داره

              گرفتاره بگو آره

              یه بیچاره دوست داره

             با یه قلب تیکه پاره

این آپ رو تقدیم می کنم به :

kalipso عزیزم که می دونم از این آپ خاطره داره!!!!

دوست دارم kalipso جونم ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

بیا ای مرغ شب بنشین

مگر آیا تو هم چون من غمی داری؟

مگر آیا تو هم چون من به درد محبسی در خویش می سوزی

   که این سان خسته ای

   این گونه می خوانی

   ز درد من چه می دانی؟

             چه می دانی؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

این روزا شدیدا" حال و هوای هنرستان افتاده تو سرم!گریه

یادش بخیر! کلاس ما ٣۶ نفر بودیم که به ٢تا گروه ١٨ نفره تقسیم شده بودیم.دروس تخصصی جدا بودیم و دروس عمومی با هم.

گروه ما خیلی شیطون بود.همه با هم پایه بودیم به جز ١نفر که نخودی بود وقتی نخود بازی در می اورد همه به خونش تشنه میشدن! عصبانیعصبانی

گروه ما باعث شده بود که کلاسمون تو کل مدرسه به شیطونی معروف بشه! همه مارو می شناختن کل مدرسه به اسم صدامون می کردن.

بیچاره بچه های اون یکی گروه که به خاطر ما اسمشون بد در رفته بود. البته بین اونا هم شیطون بود اما فقط چند نفرشون، اما بقیشوووووووووووووون از اون زیر آب زنای نامرد که لنگه نداشتن فقط بلد بودن خودشیرینک بازی در بیارن! زبان

روزایی که درسای عمومی داشتیم ٢تا گروه ١کی می شدیم و مجبور بودیم با هم سر ١کلاس بشینیم. اون موقع بود که اگه ١غریبه می اومد تو کلاس فکر می کرد ما اصلا" همدیگرو نمی شناسیم! آخه گروه ما ١طرف کلاس می نشستن و اونا طرف دیگه ، فقط اون ۴.۵ نفری که مثل ما شیطون بودن می اومدن طرف ما.بغل

ما به خاطر اینکه بچه های خودشیرین زیرآبمونو نزنن موقعی که دبیر درس می داد ساکت می شدیم .اما به محض اینکه درس تمام می شد کلاس منفجر می شد.

آخی دبیر دین و زندگیمون می گفت: سوگند همه ی این آتیشا از گور تو بلند میشه! منم هر بار می گفتم دختر به این ساکتیچشمک دلتون میاد؟

اما خدایش دوستام خیلی پایه بودن فقط کافی بود بگم بچه ها بیاین کلاس رو بپیچونیم و بریم تو کارگاه همه قبول می کردن.

می رفتیم تو کارگاه بخاری رو روشن می کردیم هممون جمع می شدیم جلو بخاری و حرف می زدیم! در مورد همه چی می حرفیدیم اکثر بچه ها از مشکلاتشون می گفتن و به دیگران می گفتن خوش به حالتون که بی دردین. من همیشه از اینکه دوستام حسرت وضع دیگری رو بخورن (حالا تو هر زمینه ای) بدم می اومد.هر وقت بحث به اینجاها کشیده می شد من از کلاس می زدم بیرون،بعد همشون عین دیوونه ها یکی یکی پشت سرم می اومدن بیرونشیطان

١بار این کار من باعث شد هممون بریم دفتر! چند نفرمون عربی رو پیچونده بودیم رفته بودیم تو تاریک خونه که هم عکسامونو چاپ کنیم هم با هم باشیم (نه اینکه ما اصلا" با هم نبودیمخنده) من از تاریک خونه اومدم بیرون دست مهسا هم کشیدم که با خودم ببرم خوراکی بخریم واسه بچه ها ؛به کسی هم نگفتیم ؛بچه ها متوجه میشن ما نیستیم فکر می کنن ما پیچوندیمشون و رفتیم سر کلاس! همشون از ترس میان بیرون و شلوغ بازی در میارنلبخند شیطانبعد تا می بینن که نه ما رفتیم واسشون خوراکی بخریم خیالشون راحت میشه!می خوان برگردن تو تاریک خونه که ناظم بدجنسمون داد میزنه کجااااااااااااسترس

بعدم همه رو برد دفتر حالا هرچی می گیم داشتیم عکس چاپ می کردیم باورش نمی شد.همش می گفت:چرا سر کلاستون نیستیداسترساسترس

آخر انقدر چرت و پرت سر هم کردیم تا راضی شد ٢ نمره از انضباط هممون کم کنه بعد بریم سر کلاس

اون روز خیلی شرمنده ی دوستام شدم آخه هم باعث شدم کلاس رو بپیچونن هم ٢نمره از انضباطشون کم شهاوه

ولی دمش گرم که کم نکرده بودماچ

اما دمشون گرم که همه رقمه پایه ی رفاقت بودنماچماچ

با اینکه ٣ سال ازاون روزا می گذره اما هنوزم واسم تازست و کاملا" اون روزارو حس می کنم.

کاش بر می گشتم به اون روزا!!!! خیلی دلم تنگه

ببخشید که طولانی شد! اما بازم دوست دارم از اون روزا بنوسیم.تو آپ های بعدی این کارو می کنم!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

چشمای همیشه گریون آخه شستن نداره

تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

می خوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم

طعم بی تو بودن از لب سردت بچشم

نطفه ی باز دیدنت رو توی سینم بکشم

مثل سایه پا به پام من تو رو همرام نکشم

بذار من تنها باشم می خوام که تنها بمیرم

برم و گوشه ای تنهایی و غربت بگیرم

من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر همه

دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

ای کاش قلبم درد پنهانی نداشت

سینه ام مرگ پریشانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

    

              نداشت    

            پنهانی

          درد

       قلبم

     کاش                 نداشت

    ای                پریشانی

                    مرگ

                سینه ام

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

سلام

تو این 10 روز که نبودم دلم واسه شما و وبلاگم تنگ شده بود.اما خوشحالم که بیش تر نشد!

روزای سختی بود حالا بماند که چرا اما اصلا خوب نبود.

الان که دارم می نویسم 1 حالی دارم خیلی بیش از حد استرس دارم. همه ی اطرافیانم منو می شناسن میدونن که من وقتی می خوام 1 کار خیلی مهم انجام بدم استرس می گیرم و این اصلا خوب نیست خودم که به هیچ وجه از این وضعیت راضی نیستم اما دست خودم نیست!

واسم دعا کنید کاری رو که قراره فردا،انجام بدم از پسش بر بیام!دعا کنید نتیجش اونی بشه که دوست دارم.

توکل کردم به خدا چون تا اون نخواد کارم درست نمیشه !

خدایا کمکم کن از پسش بر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

برای روز میلاد تن خود

من آشفته رو تنها نذاری

برای دیدن باغ نگاهت

میون پیکر شبها نذاری

همه تنهاییا با من رفیقن

منو در حسرت عشقت نذاری

برای روز میلاد تن خود

منو دور از دل و دیدت نذاری

دلم دل تنگه و مهر تو می خواد

دلم رو در پی غم ها نذاری

میام تنها توی قلبت می شینم

منو قلبت رو جایی جا نذاری

عزیزم جشن میلادت مبارک

منو اون سوی جشن دل نذاری

عزیزم جشن میلادت مبارک

منو اون سوی جشن دل نذاری

امروز روز تولد یکی از بهترین هاست

امیدوارم به تمام آرزوهاش برسه!

تولدتتتتتتتتتتتتتتتت مباااااااااااارک! 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

کاش از اول می دونستم تو مال دیگرونی

کاش از اول می فهمیدم تو با من نمی مونی

کاش از اول می دونستم تو سهم من نمیشی

کاش می فهمیدم که تو از عشق من گریزونی

از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی

تو اون فرشته ی پاکی که من فکر می کردم نبودی

می دونم هر جا که هستی با هر کسی نشستی

به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی

این همه عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم تو نفهمیدی

من که عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم تو نفهمیدی

کاش از اول می فهمیدم تو مغروری

کاش می دونستم از دنیای من دوری

کاش آروم آروم از قلب من می رفتی

چه دروغ های شیرینی به من می گفتی

این همه عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم تو نفهمیدی

من که عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم تو نفهمیدی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

شاید برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی

چون خون که از من ساختی بار دگر مجنون

شاید از شکوه عشق خانمان سوز برایت بارها باید قسم یاد کرد

برایت بارها باید سر سجده فرود آورد

شاید ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد

به دنبال تو تا خورشید باید رفت

به پیش پای تو شاید

که چون یک مشت خاک بی بها گردم 

برای قلب تو شاید

نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جایی می گیرم 

و یا در زیر پای تو بی رحمانه می میرم

شاید نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار که بعد از

روزهای گرم و شیرین زمان مردنم

آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد

و یا این آرزو در نطفه می میرد

          شاید    شاید    شاید

              شاید      شاید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

زندگی چیست ؟

خون دل خوردن

               زیر دیوار آرزو مردن

زیر دیوار آرزو مردن

 زندگی چیست ؟

خون دل خوردن

               زیر دیوار آرزو مردن

زیر دیوار آرزو مردن

جام می سر کنیم     جام می سر کنیم

شبُ سحر کنیم       غم دنیا رو از سر به در کنیم

         غم دنیا رو از سر به در کنیم

بشکنیم با هم شیشه ی غم ها

تا بشه زیبا روز و شب ما

تا بشه زیبا روز و شب ما

             بشکنیم با هم شیشه ی غم ها

             تا بشه زیبا روز و شب ما

             تا بشه زیبا روز و شب ما

 جام می سر کنیم    

شبُ سحر کنیم       غم دنیا رو از سر به در کنیم

     غم دنیا رو از سر به در کنیم

عزیزم غصه نخور که زندگی

با همه خوب و بدش فردای ماست

فردایی که خود خورشید سپید

مثل ماه که پشت ابرای سیاست

 مثل ماه که پشت ابرای سیاست

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

عشق من و تو توی قلبم می مونه

لمس دست تو توی قلبم می مونه

تو هستی با من تو رویای شبونه

فکر تو هستم با این دستای سردم

زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم

نگو حرف رفتنُ بی تو من نمی تونم

 زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم

نگو حرف رفتنُ بی تو من نمی تونم

عشق من و تو توی قلبم می مونه

     توی قلبم می مونه

عطر دست تو توی یادم می مونه

     توی یادم می مونه

روزهای با تو هرگز یادم نمیره

روزهای با تو هرگز یادم نمیره

وقتی تو هستی قلبم آروم می گیره

وقتی تو هستی قلبم آروم می گیره

 زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم

 نگو حرف رفتنُ بی تو من نمی تونم

زندگی با تو بهتره بذار تو دنیات بمونم

نگو حرف رفتنُ بی تو من نمی تونم

 زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم

نگو حرف رفتنُ بی تو من نمی تونم

این متن موزیک ویدیو بابک رهنماست می خوام تقدیمش کنم به کسی که این موزیک ویدیو رو خیلی دوست داره.

تقدیم به...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

 در قلب حسرت دچار حس خودخواهی شدم

 آشیانم را به هم پاشیدم و راهی شدم

 آمدم تا با سبک بالان ساحل بپرم

 در میان موج دریا طعمه ماهی شدم

 خواستم آهو شوم در پیش رو دشتی نبود

 خواستم تا بازگردم راه برگشتی نبود

 خواستم در شهر خود بالی کنم چرخی زنم

 گل فراوان بود اما میل گلگشتی نبود

 خواستم چون پرستو بازگردم از سفر

 لابه لای تنگنای شاخه ها بالم شکست

 خواستم سر سختیم را بر همه ثابت کنم

 قهرمان بردباری ناگهان از پا نشست

 خواستم تنهاییم را با کسی قسمت کنم

 بین جمع عاشقان یک با صفا پیدا نشد

 خواستم فریاد من تا آسمان ها پر کشد

 هم ره فریاد من یک هم صدا پیدا نشد

                 پیدا نشد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

ای خدا به روی من بگشای لحظه ای دریای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را

دیدم ای بس آفتابی را کو پیاپی!

در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من ای دریغ!

در جنوب افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم؟

اشک سردی تا بیافشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دانه ی اندوه می کارد

 

در غروب افسرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

آه ای بالاترین سوگند من

                     ای نهان در گریه و لبخند من

آه همی ترسم شبی طوفان شود

                    ساحل امید من ویران شود

گر ز دریا قطره ای هم کم شود

                     مرغ طوفان سینه اش پر غم شود

                                        ای زندگی

                           باور نکن

                   دیگر تو را

            باور کنم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

امروز با دوستم رفتیم بیرون قرار بود؛بریم نگارخانه... دوستم می خواست کلاس طراحی ثبت نام کنه. ما آدرس دقیق رو بلد نبودیم،یکی از بچه ها آدرس رو داده بود اما از یه مسیر دیگه خلاصه تا نیم ساعت هر چی می گشتیم پیداش نمی کردیم از هرکی هم می پرسیدیم بلد نبود.من یکی که کاردم می زدین خونم در نمی اومد آخه هوا خیلی گرم بود منم حسابی تشنم بود.حالا جالبیش این بود تو مسیرمون ١ سوپرمارکت هم نبود،منم انقدر تشنم شده بود که دیگه نایی واسه راه رفتن نداشتم.به هر مصیبتی بود پیداش کردیم رفتیم بالا رو در و دیوارش پر بود از پوسترهای گرافیکی با حال ! من که تشنگی از یادم رفت یاد روزایی افتادم که تو مدرسه سر زنگ کارگاه گرافیک به هر دری می زدیم تا از زیر اتود زدن واسه پوستر در بریم؛ آخی خدااااااااااااااااا چقدر شیطونی کردیم بیچاره دبیرمون چه زجری کشید از دستمون!!!!!!

بعد از اون همه مکافات واسه پیدا کردن نگارخانه فهمیدیم استادی که باهاش کار داشتیم مشکلی واسش پیش اومده امروز نمیاد وااااااااااااااااااااااااااااای خدا

دست از پا درازتر اومدیم بیرون،رفتیم ١سوپرمارکت پیدا کردیم ٢تا بطری آب خریدیم خوردیم جای شما خالی!!!!

بعدم رفتیم به بقیه کارامون رسیدیم  اما تو مسیر اتفاقای جالبی افتاد که...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

تو در چشم من هم چون موجی خروشنده

سرکش و ناشکیبا

که هر لحظه ات می کشاند به سویی نسیم

هزار آرزوی فریبا

            تو موجی!

تو موجی و دریای حسرت مکانت

پریشان نگین افق های فردا

نگاه مه آلوده ی دیدگانت

تو دانم به خود در ستیزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دائم ز خود می گریزی

تو آن ابر آشفته نیلگونی

          چه میشد خدایا!

چه میشد اگر ساحلی دور بودی

شبی با دو بازوی بگشوده ی خود

           تو را می ربودم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه دلُ تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو می دونی

پنجره بسته می شه شب می رسه

اگه امشب بگذره فردا می شه

مگه فردا چی می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو می دونی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

دلم مثل دلت خون شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن می  مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دوتا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست

  شقایش وای شقایق گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمی شه

عزای عشق غمش از جنس کوه

دل ویرون من از جنس شیشه

شقایق جای تو دشت خدا بود

 نه تو گلدون نه توی قصه ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی

که سالار تمام عاشقایی

  شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

دویدم و دویدم و دویدم به شب های پر از غصه رسیدم

گره زد دست سرنوشتمونو تقدیر

ولی ما عاقبت از هم بریدیم

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تورو آخر سرای عشق و حسرت

توی گلخونه های بی کسی برد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

خوش باش ندانی ز کجا آمده ای

می نوش ندانی به کجا خواهی رفت

این کوزه چون من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست

این دست که بر گردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بودست

امروز که نوبت جوانی من است

می نوش از آن که کامرانی من است

عیبش نکنید گر چه تلخ است خوش است

تلخ است از آنکه زندگانی من است

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

ابری نیست

 بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب

پاکی خوشه ی زیست

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر،آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط

نور در کاسه مس، چه نوازش ها می ریزد

نردبام از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو

سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت

ای همه وجود من نبود تو نبود من

ای همه وجود من نبود تو نبود من 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

دیروز بازم با دوستم رفتیم بیرون واسه خرید مانتو

من کلا "سخت پسندم نزدیک ۵ ساعت گشتم تا آخر ١ مانتو اسپرت شیک پیدا کردم رفتم واسه پرو اماااااااااااااا

سایز smal که کوچکترین سایزش بود آستیناش واسم گشاد بود انقدر حالم گرفته شد تا نیم ساعت تو فکرش بودم تا 1 مانتو دیگه پیدا کردم این 1کی کاملا "ساده 1کم هم واسم گشاد بود اما دوستم گفت خوبه منم دلشو نشکستم خریدمش اما اصلا" تو دلم نیست آخه من تا حالا مانتو انقدر ساده نپوشیدم تازه خودم لاغرم اینم که می پوشم لاغرترم می کنه.من همیشه واسه لباس خریدن مشکل دارم مخصوصا" مانتو چون دوست دارم مانتو های اسپرت و شیک بپوشم قیمتش هم اصلا" واسم مهم نیست البته تا الان هم موفق بودم از همشون راضیم جز این یکی که به اصرار دوستم خریدم. اخه اصلا "مانتو های جالبی نیومده جز اون یکی که آستینش گشاد بود مساله این جاست خوشم نمیاد خیاط تو لباسام دست ببره وگرنه می خریدم می دادم خیاط درستش کنه.حیففففففففففففففففففففففگریه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

کارون چو گیسوان پریشان دختری

بر شانه های لخت زمین تاب می خورد

خورشید رفته است و نفس های داغ شب

بر سینه های پر طپش آب می خورد

دور ازنگاه هرزه من ساحل جنوب

افتاد مست عشق در آغوش نور ماه

شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون

سر می کشد به بستر عشاق بی گناه 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط sogand نظرات () |

زندگی رویش یک حادثه نیست

   زندگی رهگذر تجربه هاست

       تکه ابری هست به پهنای غروب

آسمانی است به زیبایی مهر

   بارگاهی است ز دربار حضور

      زندگی چون گل نسترن است

            که باید از چشمه ی جان آبش داد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم

    مهم نبود پریدن ولی پرنده بودم

فرقی نداره وقتی ندیدی و نبیینی

   غصت می گیره وقتی می بینی و می دونی

      غصت

          می گیره

                 وقتی

                     می بینی و

                             می دونی  

 

             

     

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

امروز با دوستم رفتیم بیرون ١کم خرت و پرت خریدیم هوا انقدر گررررررررررررم بود که پختیم! امروز به این نتیجه رسیدیم که مردممون روز به روز دارن بی فرهنگ تر میشن باورتون نمی شه تقریبا ۶-٧ نفر رو دیدیم که ببخشید اینو می گم دستشون تو بینیشون بود.قهقهه اصلا" هم واسشون مهم نبود که تو خیابونن و همه دارن نگاشون می کنن.مطمئنم واسه شما هم پیش اومده که با ١چنین صحنه ای مواجه بشین! کارشون خیلی زشته هنوز فرهنگ تو اجتماع گشتن رو ن دا رن!عصبانیعصبانی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل ها به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاده عشق و مهاسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو اون شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه

هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری

 من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

کوه می ذارم رو دوشم رخت هر جنگ رو می پوشم

موج از دریا می گیرم شیره ی سنگ رو می دوشم

میارم ماه رو تو خونه می گیرم باد رو نشونه

همه ی خاک زمین رو می شمارم دونه به دونه

اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

دنیا رو کولم می گیرم روزی صد دفعه می میرم

می کنم ستاره ها رو جلوی چشمات می گیرم

چشمات حرمت زمینه یه قشنگ نازنینه

تو اگه می خوای نذارم هیچ کسی تو رو ببینه

چشم ماه رو در میارم یه نبردبوم میارم

عکس چشمتو می گیرم جای چشم اون می ذارم

آفتاب رو برش می دارم واسه چشمات در می ذارم

از چشمات آینه می سازم با خودم برات میارم

اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٩ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

                 غیر گریه مگه کاری میشه کرد

                 کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا

با تموم ابرای آسمونا

                 کاشکی می داد همه رو به چشم من

                 تا چشمام به حال من گریه کنه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد

قصه ی گذشته های خوب من

خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

                 حالا باید سر رو زانوم بذارم

                 تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچکی مثل من غم نداره

مثل من غصه و ماتم نداره

                 حالا که گریه تموم دردمه

                 چرا چشمم اشکاشو کم میاره

خورشید روشن ماه رو دزدیدن

زیر اون ابرای سنگی کشیدن

                 همه جا رنگ سیاه ماتمه

                 فرصت موندنمون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد

سرنوشت چشماش پُر نمی بینه

زخم خنجرش می مونه تو سینه

                 لب خسته سینه ی غرق به خون

                 قصه ی موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

هر جا که پا می ذارم تورو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصه غربتمون قدر صد تا غصه بود

       یاد تو هر جا که هستم با منه داره عشق منو آتیش می زنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای تلخ

گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب

چرا بی صدا شده لب قصه های ما

اون که باور نداره اون همه خاطره مُرد

عاشق آسمونا پشت یک پنجره موند

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها کسی مارو ندیده

       یاد تو هر جا که هستم با منه داره عشق منو آتیش می زنه    

       یاد تو هر جا که هستم با منه داره عشق منو آتیش می زنه   

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

چون به داریوش علاقه دارم،می خوام با چند آهنگ از  اون شروع کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

سلام

باید بگم که عادت ندارم کتابی حرف بزنم اصلا این وبلاگ رو ساختم که راحت حرفامو بزنم پس به بزرگواری خودتون ببخشید!لبخند

من عادت های زیادی دارم که یکی از اونا اینه که حرفای دلمو با نوشتن شعر و آهنگ های مورد علاقم میزنم.تا قبل از اینکه این وبلاگ رو بسازم این کارو با نوشتن تو دفتر انجام می دادم دیگه تعداد دفترام زیاد شده بود،منم دوست داشتم این روند رو تغییر بدم تا اینکه دیشب داداشم پیشنهاد کرد 1 وبلاگ درست کنم و تمام دفترامو آرشیو کنم تا هم خودم راحت بهش دسترسی داشته باشم و هم اینک شما بهش یه نگاهی بندازید و نظر بدید.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط sogand نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ